X
زندگی گفت : که آخر چه بود حاصل من ؟ عشق فرمود : چه میگی ای دل من ؟ عقل نالید : کجا حل شود این مشکل من ؟ مرگ خندید و گفت : در این خانه ویرانه من...

 

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل

اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای

 بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا

 تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول

میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.

 

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به

 سمت زمین رفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا

 گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، عسگر جوانی رایافت که به سختی

 زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود

وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا

 سرعت به بهشت باز گشت.

 خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که

زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد

وبیشتر بگرد.

 

فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در

ولایات،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در شفاخانه بزرگ

نرسی دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.

 

نرس از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت

کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. نرس رنگ پریده در

تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.

در حالی که نرس نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس نرس

را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.

وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این نرس فداکار با ارزشترین

چیزدر دنیاست.

خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که

زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد

ودوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان

زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود

درجنگل یافت.

مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.

مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند،

رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره

داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.

 

زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباندوصدای اورا که به فرزندش

دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد.

آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟

 

چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان

شد وتوبه کرد.

 

فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند فرمود:

این قطره اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه

این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.

 

+ نوشته شده در 1387-شهر-24ساعت 06:34 توسط پریناز نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

یک شبی مجنون نمازش راشکست

 

بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد برلب درگاه او


پر زلیلا شد دل پر آه او


گفت یارب از چه خوارم کرده ای


بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای


نشتر عشقش به جانم می زنی


دردم از لیلاست آنم می زنی


خسته ام زین عشق، دل خونم مکن


من که مجنونم تو مجنونم مکن


مرد این بازیچه دیگر نیستم


این تو و لیلای تو ... من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم


در رگ پیدا و پنهانت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی

 

من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم

 

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

 

گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

 

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

 

دیدم امشب با منی گفتم بلی


مطمئن بودم به من سر میزنی

 

در حریم خانه ام در میزنی


حال این لیلا که خوارت کرده بود

 

درس عشقش بی قرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

 

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در 1387-شهر-24ساعت 06:32 توسط پریناز نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

هرگاه بنده ای مرابخواند آنچنان به سخن او گوش می سپارم که گویی

 

بنده ای جزاوندارم

 


ولی شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند

 

 

 جز من

 

*******************************************

 
روی هر پله که باشی خدا یه پله از تو بالاتره نه به خاطر اینکه خداست

 به خاطر اینکه دستتو بگیره!!!                     

+ نوشته شده در 1387-شهر-24ساعت 06:22 توسط پریناز نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

يك روز كارمند پستي به نامه هايي كه ادرس نامعلوم دارند رسيدگي ميكرد،او

متوجه نامه اي شد كه روي پاكت ان با خطي لرزان نوشته شده بود،نامه اي به

 خدا.با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.در نامه اينطور نوشته

 بود : خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگيم با حقوق نا چيز باز

نشستگي ميگذرد.ديروز يك نفر كيف مرا كه 100 دلار در ان بود دزديد.اين تمام

پولي بود كه تا پايان ماه بايد ان را خرج ميكردم.يكشنبه ي هفته ي ديگر عيد

است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده ام.اما بدون ان پول چيزي

 نميتوانم بخرم.هيچكس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم.تو اي خداي مهربان

 من تنها اميدم هستي،كمكم كن.

كارمند ادره ي پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش

نشان داد،نتيجه اين شد كه همه ي انها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام

چند دلاري روي ميز گذاشت.در پايان 96 دلار جمع شد كه انرا در پاكتي گذاشته و

 براي پيرزن فرستادند.

همه ي كاركنان از اينكه توتنسته بودند كار خوبي انجام دهند خيلي خوشحال

بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از ان ماجرا گذشت،تا اينكه نامه ي ديگري

از ان پيرزن به اداره ي پست رسيد كه روي ان نوشته شده بود:نامه اي به خدا.

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند.مضمون نامه چنين بود:

خداي عزيزم چگونه ميتوانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم،با لطف تو

توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم.

من به انها گفتم كه چه هديه ي خوبي برايم فرستادي البته 4 دلار ان كم بود كه

 مطمئنم كارمندان اداره ي پست انرا برداشته اند!!!

رمند پستي به نامه هايي كه ادرس نامعلوم دارند رسيدگي ميكرد،او متوجه

نامه اي شد كه روي پاكت ان با خطي لرزان نوشته شده بود،نامه اي به خدا.با

خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.در نامه اينطور نوشته بود :

خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه

كه زندگيم با حقوق نا چيز باز نشستگي ميگذرد.ديروز يك نفر كيف مرا كه 100

دلار در ان بود دزديد.اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد ان را خرج

ميكردم.يكشنبه ي هفته ي ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام

 دعوت كرده ام.اما بدون ان پول چيزي نميتوانم بخرم.هيچكس را هم ندارم تا از

او پول قرض بگيرم.تو اي خداي مهربان من تنها اميدم هستي،كمكم كن.

كارمند ادره ي پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش

نشان داد،نتيجه اين شد كه همه ي انها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام

چند دلاري روي ميز گذاشت.در پايان 96 دلار جمع شد كه انرا در پاكتي گذاشته و

 براي پيرزن فرستادند.

همه ي كاركنان از اينكه توتنسته بودند كار خوبي انجام دهند خيلي خوشحال

بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از ان ماجرا گذشت،تا اينكه نامه ي ديگري

از ان پيرزن به اداره ي پست رسيد كه روي ان نوشته شده بود:نامه اي به خدا.

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند.مضمون نامه چنين بود:

خداي عزيزم چگونه ميتوانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم،با لطف تو

توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم.

من به انها گفتم كه چه هديه ي خوبي برايم فرستادي البته 4 دلار ان كم بود كه

مطمئنم كارمندان اداره ي پست انرا برداشته اند!!!

 

+ نوشته شده در 1387-شهر-24ساعت 06:14 توسط پریناز نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب
 
خوابی دیدم  خواب دیدم که در ساحل با خدا قدم می زنم.

برپهنه اسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد .

درهر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم یکی متعلق به خودم و دیگری متعلق به خدا.

وقتی اخرین صحنه ها مقابل چشمانم برق زد. به جای پاها ی روی شن . 

 نگاه کردم متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام .

فقط یک جفت روی شن بوده است.

همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.

این برایم واقعا ناراحت کننده بود ودرباره اش از خدا سئوال کردم:خدایا تو گفتی اگر به دنبال

تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود.

ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت.

نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی.

خدا پاسخ داد بنده بسیار عزیزم من در کنارت هستم وهرگز تنهایت نخواهم گذاشت.

اگر در آزمون ها ورنج هافقط یک جای پا دیدی زمانی بود که تورا در اغوشم حمل میکردم...

 

+ نوشته شده در 1387-شهر-24ساعت 06:12 توسط پریناز نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

در گذر از جاده زندگی آموختم:که انسان بودن وجاوید ماندن هرکس به اندازه

قلب اوست وهر چه دیگران را بیشتر دوست داشته باشی انعطاف بیشتری

 خواهی داشت...

آموختم:تلاش در جهت تلافی وتصفیه حساب عشق را در وجود انسان می کشد

 واگر عشق کشته شود زندگی تیره می شودوروح بیشتر رنجیده خاطر....

آموختم:هیچ انسانی کامل نیست مگر آنکه عاشق او باشی...

آموختم :اگر به هیچ طریقی نمی توانم به کسی کمک کنم برای او دعا کنم...

وباز آموختم:زیر ظاهر سرسخت هر انسانی فردی نهفته است که خواهان

تمجید،دوست داشتن ودوست داشته شدن است....وگاهی همه آن چیزی که

انسان نیاز دارد فقط قلبی است برای درک شدن !

وما برای ماندن آمده ایم،ماندن برای همیشه....پس :زنده باد آفتاب که در

روشنی بخشیدن بخل نمی ورزد!

 

 

+ نوشته شده در 1387-شهر-24ساعت 06:03 توسط پریناز نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

همه چيز از يك سكوت آغاز شد . سكوت كردي و من به سكوتت اعتراض كردم . اعتراضم را دوست داشتي ، باز هم سكوت كردي . تا رسم آشنايي شد بين من و تو ، اعتراض من و سكوت تو .

عاشق شدن من و سكوت تو . رفتن من و سكوت تو . اشتباهات من و سكوت تو . بازگشت من و سكوت تو . آغازي ديگر و سكوت تو . بلوغ من و سكوت تو . قرعه سرنوشت من و سكوت تو . خنده هاي من و سكوت تو . سركشي هاي من و سكوت تو . رفتنهاي من و اشكهاي ساكت تو ...

اما رسم غريبي بود ، پشيماني هاي من و التماسهاي من و بسته شدن چشمان تو.

+ نوشته شده در 1387-شهر-24ساعت 06:01 توسط پریناز نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

                             

                                       الو سلام........

 

 منزل  خداست؟؟

 

این منم مزاحمی که اشناست

 

هزار دفعه دلم این شماره رو گرفته

 

ولی هنوز پشت خط منتظر یک صداست

 

شما که گفته بودید جواب سلام واجب است

 

به ما که می رسد حساب بنده ها جداست..........

 

    الو...................

 

 

دوباره قطع ووصل شد

 

خرابی از دل من هست یاعیب سیم ها  ست؟

 

چرا صداتون نمی رسه یکمی بلندتر

 

صدای من چه طور؟ خوب واضح و رساست

 

اگر اجازه می دهی برات درد دل کنم

 

شنید ه ام گریه برای همه دردها شفاست

 

دل من را بخوان به سوی خود تا سبک شوم

 

پناهگاه این دل شکسته خانه شماست

 

الو مراببخش دوباره مزاحمت شدم

 

دوباره زنگ میزنم دوباره.....

 

تا خدا خداست!

+ نوشته شده در 1387-شهر-14ساعت 01:22 توسط پریناز نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

 

                         زندگي دشمن شما نيست، اما طرز فكرتان مي تواند دشمن شما باشد. (ريچارد كارسون)

 

********************************************************************

 

                ممکن است مردیکه دائم سؤال می کند ابله به نظر برسد . ولی کسیکه هرگز سؤال نمی کند

 

                   در تمام عمر ابله باقی می ماند. (لوئی پاولز)

 

******************************************************************

                     یادته بهت گفتم که: خشت دیوار دلتیم! تو هم ما رو شکستی. ولی اشکالی نداره. حالا خاک

 

                                          زیر پاتیم

 

*******************************************************************

                  گاهي وقتي چيز گرانبهايي را قرباني مي کني واقعا آن را ازدست نمي دهي فقط آن را به کس

 

                           ديگري مي بخش

 

 ***************************************************************

               سه چيز در زندگي اموختم:از عشق رسوايي/از دوست بي وفايي/از شب تنهايي

 

*************************************************************    

       درزندگي بارون نباش كه فكر كنند با منت خودتو به شيشه مي كوبي ، ابر باش تا منتظرت

                   باشن كه بباري

+ نوشته شده در 1387-شهر-14ساعت 12:10 توسط پریناز نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

زندگی را ماننده به یخِ یخ فروش است که او را گفتند:”فروخته ای؟”

گفت:”نفروختم ولی تمام شد”

+ نوشته شده در 1387-مرد-11ساعت 07:42 توسط پریناز نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

چه سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن، حقوق می گیرد!

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند. ولی حیف که من زاده امروزم. خدایا جهنمت فرداست، پس چرا امروز می سوزم؟!

*****************************************

همه با عشق به دنیا می آییم، با حیرت زندگی می کنیم و با حسرت می میریم که مفهوم زندگی همین است، پس هرگز به خاطر غمهایت گریه نکن!

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

میون هزاران دیروز و میلیونها فردا فقط یه دونه امروزه، پس از دستش ندیم و ازش لذت ببریم و به عزیزانمون بگیم که چقدر دوستشون داریم.

********************************************

                       به چارلی چاپلین گفتن: خوشبختی چیست؟

                  گفت: فاصله این بد بختی تا بد بختی بعدی!

*****************************************

 

+ نوشته شده در 1387-مرد-11ساعت 07:26 توسط پریناز نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

زندگی مثل پیانوست.دکمه های سیاه برا غم و دکمه های سفید برای شادی.اما

 زمانی   می توان اهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفیدوسیاه با هم به صدا

دربیان

+ نوشته شده در 1387-مرد-11ساعت 12:52 توسط پریناز نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

 

دانائی به خودی خود قدرت است.


[فرانسیس بیکن]

 

+ نوشته شده در 1387-مرد-11ساعت 12:37 توسط پریناز نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

جهان به مردم دانا تمام خواهد شد.


[ناصر خسرو]

+ نوشته شده در 1387-مرد-11ساعت 12:36 توسط پریناز نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

دانا٬ نادان را می شناسد چرا که خود زمانی نادان بوده است اما نادان٬ دانا را نمیشناسد

 چرا که هرگز دانا نبوده است.


[افلاطون]

 

+ نوشته شده در 1387-مرد-11ساعت 12:33 توسط پریناز نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

نادان را بهْ از خاموشی نیست و گر این مصلحت بدانستی نادان نبودی.


[سعدی٬ گلستان]

+ نوشته شده در 1387-مرد-11ساعت 12:30 توسط پریناز نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب